. . . با اینکه از آن من نخواهی شد چرا برایت خانه ای میسازم از عشق ؟؟؟!!!............

نمی دانم چرا با اینکه می دانم
از آن من نخواهی بود
چرا با تارو پود جان
برایت خانه می سازم
برچسب: ،
ادامه مطلب
نمی دانم چرا با اینکه می دانم
از آن من نخواهی بود
چرا با تارو پود جان
برایت خانه می سازم
وقتی که هیچ چیز نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری
حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم آنکه تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟
وقتی میعادی نباشد رفتن چرا ؟؟؟
(شریعتی )
فرار هم دردی دوا نخواهد کرد!
می مانم در تاریکی
با اینکه فانوسی در دست دارم
ولی در تاریکی محضی که دارم می مانم
فرار و ماندن برای این خاموشی مطلق یکسان است
می مانم تا شاید کسی از ماندم به خنده بیفتد
تا کسی برای لحظه ای هم که هست از روزگار من بر لبانش خنده ای بشکفد !!!
می مانم اگر چه سخت است ...............
( سمانه )
تازه دارم کمی با کبوتر ،کمی با کلمه
کمی با آسمان بی اسم علاقه آشنا می شوم
می گویند من آدم خوبی نبوده ام
راست می گویند
اول که بی بوریا آمدم
بعد گهواره به دوشی خاموش
حالا هم که پا به گور ...
چراغم اینجا و خیالم جایی دور
می گویند
من آدم خوبی نبوده ام
راست می گویند
من بارها به بعضی آدم ها،سگ ها و سلیطه ها سلام کرده ام
حتی گاهی بدون یک سلام خالی
از خواب انار خسته چیزی نچیده ام
و بارها بی که به شب شک کنم
آهسته از چراغ خانه پرسیده ام چرا از سکوت سنگ می ترسد
راست می گویند
من آدم خوبی نبوده ام
سال ها پیش از این
پسین روزی دور از اندوه دی
کبوتری نابلد از حدس عطسه ی آسمان
به ایوان خانه ی ما آمد
پنجره بسته بود
من خانه نبودم
و تمام شب باران می آمد
من آدم خوبی نبوده ام!
حالا می فهمی این همه هق هق تاریک
تاوان کدام کلمه ،کدام کبوتر مرده
کدام آسمان بی اسم علاقه است !؟
به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش حالم خوب است
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جایی دور
هی دلم بی قرارم را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
فقط لای نامه هایی به او
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته ام
چرا از این که به رویای آن پرنده ی خاموش
خبر از باغات آینه آورده ام،سر زنشم می کنید !؟
خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن جا
پر از سایه سار حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من
فرق میان دعای گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم ؟!
خسته ام ،خسته ...
سلام !
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل،حتی هر وهله گاهی ،هزار گاهی
بین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ،بی پنجره ،بی در، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من بیست و یک ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه عزیزکم
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه.
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن !
بر ما نبود تا میان تولد و تابوت
تنها یکی را برگزینیم.
بر ما نبود تا میان دشنه و سیلی
تنها یکی را برگزینیم
بر ما نبود تا میان خویش و ترانه
تنها یکی را برگزینیم
بر ما نبود تا میان زورق و دریا
تنها یکی را برگزینیم
بر ما نبود تا میان خویش و خواب همسایه
تنها یکی را برگزینیم
اصلا نمی دانم ،گویا مسیر ستاره با ما نبود
مادرم می گفت : پیشانی ات بلند است، اما آینده نمی داند.
آه ای زنان کار و کسالت!
زنان آتش خاموش !
به راستی بردگان مطبخ و بسترید !؟
با رنج هاتان
کور و کبود
گرده به تسمه ی همسران و
چهره به سیلی سال ها سپرده اید
آه مادینگان محبوب !
شفاعت این شب بی شرم را
من از انفجار کدام ستاره ی گلگون
طلب کنم !؟
آه ای برهنگی !
پوشیده بیا
پوشیده همچون آن بام گنبدی
که کبوترانش کاکل به خواب معاشقه دارند .
من از باغ معلق آسمان کبود آمده ام
از کشف سیاره ای دور دست
از جستجوی گلی که بکارت بهار و
قاصد رستگاری بود
*
تو احوال آفتاب را چه می پرسی از کسی
که زایش رنج ها را ندیده است ؟!
من
شادمانه کرمک شبتابی دیدم
که بر کلاله ی منظومه ها
طلوع مجلل خویش را جشنی شکوهمند گرفته بود
سوسو زنان می گفت :
- دیگر از ماه خبری نیست !
سراغ مزارش را کسی نمی گیرد
آفتاب خسته هم که عاشق است!
اکنون چراغ بزرگ این منظومه منم، من !
*
شما بگویید ای خلایق !
چه گونه بمانم و ببینم
که نی نواز نازنین غزل ها را
به بهای قصیدکی اندک فروخته اند
او مادرم نبود
خواهر کوچکترم نبود
محبوب من نبود
- فوران مفهوم واژه ای از دهان خدا بود
*
دیدی ... ندیدمش !!!