وقتی تنها هستم ........
نه اینکه من با کسی نیستم ......
کسی با من نیست!
شب شد تمام کس من ....
سهم هر کس از این دنیا چیزی بود
شاید سهم ما هم تنهایی
از تنهایی نمی نالم که تنها بودن
بهتر از با همگان بودن است
کاش در خاطره ای نمانم و نمی مانم !
می خواهم تنهاییم را به کسی ندهم که باز
مرا تنها از خود براند
عمری ناله ها را پنهان کردم تا رهگذری از ترحم تنهاییم را پر نکند
حال می فهمم چه آسان می شود
فراموش شد و چه آسان تنها بود ...
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
و این حیات عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست
هر چند با تبسم شیرینت آنچنان از خویش می روم که نمیبیبنمش درست
لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را
آواز می دهد
در جسم من تمامی روح حیات را پرواز می دهد
جان مرا که دوریت از من گرفته است
شیرین و خوش دوباره به من باز می دهد.
(فریدون مشیری)
صحنه های زشت و زیبا
در تماشا خانه ی دنیا فراوان است
چهره آرای جهان
نقش آفرین عشق و مرگ
صحنه ها را کارگردان است
عشق هستی بخش روح کائنات
مرگ سامان ساز قانون حیات
با نسیم صبحگاهی پرده بالا می رود
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب
بر رخ گل بوسه های آفتاب
گردن آهو به دندان پلنگ
بازی پروانه ها در سوسنستانی عطر و رنگ
خشم دریا موج کوبنده بلای مرگبار
نوشداروی زلال آب پای کشتزار
لرزه ای سنگین بر اندام زمین
غارت جان هزاران نازنین
ساغر افشانی کند خورشید تاک
بوی جان باز آورد از جنس خاک
آنچه انون حیات است و دوام کائنات
گر سراپا نوش و نیش
من سر تسلیم می آرم به پیش
آنچه ویران می کند روح را
بی رحمی انسان به انسان است
(فریدون مشیری)
الان فقط دوست دارم داد بزنم
فریاد
چنان که گوش همه ی اونایی که اطرافم هستند کر بشن
چرا نمی فهمی؟
چرا ؟
لعنت بر تو لعنت بر من
لعنت به راحتی ...
لعنت به حرفهایی که معلوم نیست چرا زده می شه بدون هیچ دلیل خاصی
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
برمن مگیری ، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
(فریدون مشیری)
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
(فریدون مشیری)
اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را
در خیال پیاله می دیدیم
دست هامان خالی
دل هامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !
از خانه که می آیی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !