. . . می روم خسته و افسرده و زار

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل سرگشته و دیوانه خویش
برچسب: ،
ادامه مطلب
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل سرگشته و دیوانه خویش
نان
آب
پنجره های رو به آفتاب
و گاهی
جشن عروسی
خدا
چه تعریف ساده ای دارد
در محله های فقیر نشین ...
باید
بیشتر به آسمان ها فکر کنم
همین طور به آب ها
در رویاهایم
موجی آبی جلو می آید و
بعد به اعماق بر می گردد
باید این دریا
شکل بگیرد و
من به آرامش برسم
باید بیشتر به آبی ها فکر کنم !
« حمید مصدق »
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه
همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
« جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق »
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بی گانگی
هر شب به من سر می زند
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخوانی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودمت دیروز مرا امروز هاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید رهایم کن
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خوشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار
اما باز تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی
در دایره ام نقشی ، تنها بجا مانده
نقشی که بنشسته ، چشمی که براه مانده
گویند چنین نقشی افزون ز خیالی نیست
شیدای چه پنداری قلب تو چرا مانده
لکن چه کسی داند وهمم نمکی شیرین
من خاموش و مدهوشم زین قوم جدا مانده
وین مونس دیارم پندار شب تار است
نقشی که به قلبم خوش بنشست و رها مانده
چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ی ما ...