تو را آرزو نخواهم کرد...
هیچ وقت !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت...
که خودت بیایی...
با دل خودت...
نه با آرزوی من ...!
با خود فکر می کنم
عاقبت این ماجرای ما
به کجا منتهی خواهد شد
ماجرای من و این وهم
که مرز میان کابوس و رویاهایم را در هم ریخته است
مهی فرا گرفته بیرون و درونم را
نه می گذارد که ببینم خود را
نه چشم انداز پیرامونم را
فرو خواهد نشست
می دانم
فرو خواهد نشست
با خود فکر می کنم
در خالی بی مرز بعد از آن
دیگر چه مانده برایم
که ببینم
تو از کدام حوالی خراب می آیی؟
که چون صدای پریشان آب می آیی؟
کدام تیر غرور تو را به خون آلود؟
پلنگ کوه ، که با پیچ و تاب می آیی !