دلم از گریه گرفته است بیا خنده کنیم
خنده ای گرم و دلاویز و فریبنده کنیم
حرفی از رفته و آینده و بیجا نزنیم
سینه ها را همه از قهقهه آکنده کنیم
آنچه در خلوت دل هست به کنجی بنهیم
همه را یکسره با عاطفه شرمنده کنیم
عشق را حرمت دیرینه و شایسته دهیم
خنده گر روزنه ای هست فزاینده کنیم
بد نگوییم و بجز میکده جایی نرویم
حرکاتی همه خوب و همه زیبنده کنیم
مهربان باش که بی مهری سر آغاز غم است
بهتر آنست که این کار برازنده کنیم
آسمان دل اگر ابر و اگر صاف چه باک
ابرها را همه از سینه پراکنده کنیم
تبسم شیرین عشق
گوشه ای از نگاه خداست
تنها به نگاه او می سپارمت ...
مثل یک قطره ی آب
مثل یک قطره به سوی تو چکیدم
و تو را غربت رعد وجودم لرزاند
و چنان موج صدایم به سکوتت تابید
که تو فریاد زدی
لیک گوشی نشنید
و من اندازه یک قطره به قلبت خوردم
لیک آواز مرا جز خودم هیچ کسی گوش نداد
آسمان قلبت ابر پر باران گشت
و من از چشم تو بر گونه ی تو غلتیدم
و از آنجا به سر نامه ی ننوشته ی خود
که در آن حادثه ها می لرزید
و کلامش همه معراج جدایی ها بود
من از آن قلب تهی به سر نامه ی غمگین جدایی رفتم
و در آن لحظه چنان خشکیدم
که دگر قطره نبودم
ورقی خشک و مچاله به لب پنجره ی تنگ قفس بودم و بس
و تو یادی خاموش در میان قلبت
قطره ای تازه چکید
وای بر من که چنان لرزاندم
و چنین گشتم تنها ماندم
وای برمن ...
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
شرمسار ار مهربانی های او
می روم همراه باران کو به کو
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است ...
چشم دل وا میکنم
قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم
در فضا
همچو من در چاه تنهایی رها
می زند در موج حیرت دست و پا
خود نمیداند که می افتد کجا!
در زمین
همزبانی ظریف و نازنین
می دهند از مهربانی جا به هم
تا بپیوندند چون دریا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند
چون به هم پیوست جان ها بی غم اند
هر حبابی، دیده ای در جستجوست
چون رسد هر قطره ، گوید: دوست !دوست !..
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا می کند
قطره ی دل میل دریا می کند
قطره ی تنها کجا ، دریا کجا..؟
دور ماندم از رفیقان تا کجا !
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او..
سر نهم هر جا که خاطر خواه او !
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره به سوی روشنایی ها بریم
می روم ، شاید کسی پیدا شود...
بی تو، کی این قطره دل ، دریا شود ؟؟
« فریدون مشیری »
شب پر از ترانه می شه با تو
قصه ی عاشقانه می شه با تو
باغ پاییزی تنهایی من
باغ پر جوانه می شه با تو
با تو از خاطره ها سرشارم
با تو تا آخر ِ شب بیدارم
عشق من
دست تو یعنی خورشید
گرمی دست تو رو کم دارم
با تو بودن ، با تو موندن
با تو رفتن آرزومه
هر جا باشی ، هر جا باشم
چشمای تو رو به رومه
پرم از حس رسیدن با تو
عاشق ستاره چیدن با تو
همه قصه ها به آخر رسیدن
ناتمومه قصّه ی من با تو
با تو می شه شب تاریکو شکست
می شه تا همیشه چشم به رات نِشست
با تو می شه زندگی رو دوره کرد
دل به لحظه های تنهایی نبست
با تو بودن ، با تو موندن
با تو رفتن آرزومه
هر جا باشی ، هر جا باشم
چشمای توروبه رومه