تو که در باور مهتابی عشق
رنگ دریا داری
فکر امروزت باش
به کجا می نگری
زندگی ثانیهای است
وسعت ثانیه را میفهمی؟
در شبی مهتابی
میشود در دل این ثانیه باران بشویم
وز دلی غمزده در بستر عشق
عقدها بگشائیم
گره از کار کسی باز کنیم
و تمامیت دنیامان را
از نم عاطفه لبریز کنیم
می شود مثل نسیم
بال در بال پرستو با شوق
بوسه بر قلب شقایق بزنیم
می شود غرق محبت بشویم
خودمان را به خدا بسپاریم
قلبمان را به صمیمیت عشق
دلمان را به امید
میشود همدم تنهائی یک دل بشویم
بودنت تنها نیست
تو خدا را داری
و من آرامش چشمان تو را
زندگی ثانیه ای است
وسعتش را دریاب
میشود در دل این ثانیه کامل بشویم
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۱۶:۲۲ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میلههای سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران برویت
در این فکرم که دستت پیش آید
و من ناگه گشایم پر بسویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به ریش مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و، دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخوابد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میلهها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد برویم
چو من سر میدهم آواز شادی
لبش با بوسه میآید بسویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم؟
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانهای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۱۶:۲۱ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
غم روی جوانی کرده پیرم
که نزدیک است از شوقش بمیرم
خردمندان همه دیوانه گردند
اگر بینند یار بینظیرم
دل و جان من از شادی هدف بود
چو چشم مست او میزد به تیرم
مرا بیدوست خوابی نیست، هرچند
کنی بستر ز خارا یا حریرم
به عهد کودکی هم دایهء من
به شهد عشق میآمیخت شیرم
ز بند هر که گوئی میگریزم
ولی از دام زلفت ناگزیرم
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۱۶:۲۰ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
شدم اسیر بت دلفریب ترسائی
نگاه جلوهگری، ماه مجلسآرایی
چه اعتماد به اسلام او توان کردن
که میدهد دل خود را به شوخ ترسائی
غرور مستی و حسنش مجال نمیدهد
که برنهد به سر کشتگان خود پائی
ز عکس عارض او خاطرم گلستان است
مباد گردش باغی و سیر صحرائی
بر آن سرم که گرم بخت یاوری نکند
ز دست او بکشم جام عشرتافزائی
بسی نمانده که این عیسوی بت طناز
پا کند ز رخ خوب خویش غوغائی
چنان به چنگ هوایش اسیر و مغلوبم
که عقل مردم نادان به دست دانائی
تو حسن عافیت و طالع کلیسا بین
که از درش بدرون شد چنین دلآرائی
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۱۶:۱۶ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)