. . . ویرانی ام را لگد نکن .......................................

شاعر بوده ای تا به حال ؟
نه ! میخواهم ببینم بوده ای ؟
ویرانی ام را لگد نکن
اینجا جای قدم زدن نیست!!!
برچسب: ،
ادامه مطلب
شاعر بوده ای تا به حال ؟
نه ! میخواهم ببینم بوده ای ؟
ویرانی ام را لگد نکن
اینجا جای قدم زدن نیست!!!
لبخند می زنم ولی کسی نمی داند که من پر از گریه ام
پر از غصه
پر از خستگی
پر از بغض
می خندم تا مردمان نداند که من دارم می میرم از این همه بی تفاوتی ها
این روزها همانند دلقکی شده ام غمگین
که به رفتارهایش می خندند ولی نمی دانند که در من چه طوفانی نهفته است
در من چه بغض فرو خورده ای نهفته است........
مردان در چهار چوب محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند
و برای اثبات نامردیشان همین بس که
در مقابل قلب شکسته زنی احساس می کنند مردند
دلتنگ بودم و خسته
آمدم تا ماه نگاهت را
از پشت پنجره بچینم اما
پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد
و رعد یادت در واژه هایم پیچید
تمام خاطرات کز کرده از تو
خیس شدند!
چه بگویم وقتی دیوانه وار
سمت گلهایی که دارم از تو به آب می دهم
در حرکتم وآخرش نمی دانم
به کدام نا کجا آباد می رسم؟
تازه لهجه شعرم بهاری شده بود
که تو آمدی...........
ونگذاشتی لابه لای برگها شکوفه کنم
حالا از بهار نشانی نیست
تنها یک برگ؛که مرا می برد تا رویائی
که تا به حال ندیده ام
واینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم
چقدر فکر کردم؟؟!
و هنوز دلتنگم.....
مگو چقدر خسته ای
تقدیر من همین است
به جر زدنهای زمانه
عادت کرده ام
فراسوی این تاریکی
شمعهای عشق و امید
روشن میکنم
تا به تکرارهای سرد
ندهم جان ،نسپارم دل
اینجا شهر آرزوها نیست
موسوم دلتنگی فراوان است
تا طی شود این روزها
زندگی همچنان ادامه دارد...
به پیش چشم من تا چشم یاری میکند ، دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریاست ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
خروش موج با من میکند نجوا :
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت....
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ....
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست