شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد
آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد
آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد
آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد
آخر نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد
آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است
بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۱۲ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)

........دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کوراست و پیوندی از سر نابینایی .
اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت زلال و روشن . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
چیزی که از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح
ارتفاع دارد, دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست»
می بیند و می یابد.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه
بیشتر می نوشیم, سیراب تر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر, تشنه تر. عشق هرچه دیرتر
می پاید کهنه تر می شودو دوست داشتن نوتر.
عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمعن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در
عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
((دکتر علی شریعتی))


برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۱۱ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)


آمدنت را خوب یادم نیست
بی صدا آمدی
بی آنکه من بدانم
بی اجازه آمدی
بی آنکه من بخواهم
اما اکنون که باتمام
وجودم
آمدنت را تمنا میکنم
قصد سفر داری؟
ای مهمان ناخوانده ی قلبم
بمان
بمان که ماندنت را سخت دوست دارم


برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۱۰ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی ، عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن افروخـتن ، شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا شورش دل ، خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار ، خــنــده گل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن ، بهــر صــید دُر سوی دریا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن ، دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار ، عشق یـعنی لـحظه های بی قرار
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن ، چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن ، راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن ، از زلــیــخا های دون پنهان شدن
عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور ، درس مـهــرو عاطفه کردن مرور
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۹ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)

جاده ازهوش رفت
من از تو
کوه هم که باشم به تو نمی رسم
آدم که هیچ...
سیل برای برگشتنت بود
که بردت!
حالا فاصله یعنی تکرار نبودنها
فکر نکن عادت میکنم
هر شب نبودنت را
در سلولهایم خط می کشم
تا بیایی و بدانی
دل یک پا دارد...

برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۸ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر...
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخراه دور در خشم... در مهربانی... در
دلتنگی... در هزار همهمه دنیا یکه و تنها بشناسد...
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه این گل
معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذیر هر آهنگ.... هر نجوای کوچک.... برایش یک خاطره مشترک باشد...
او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابیست یا آن دلی که من برایش
میمیرم سرد و بارانیست ...
همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...
آیا کسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر برای تو ؟ ... ( آری پیدا شده است !!!...)
تو را سخاوتمندانه با دنیایی از حسرت خواهم بخشید ...
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۷ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
به سیاهی سوگند
به صدای وجدان
به غم انگیزترین ناله ی باد
به سکوت فریاد
که جهان بی مرد است!
روزگاری, شهری
نفسی, همنفسی
غیرتی بود سزاوار جهان
نامرادی تا کی؟
لذت عشق کثیف
هوسی زودگذر
و سکوت عاشق
در غم شهوت زشت معشوق...!

برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۷ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
تمام عمر آدمی
همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه و تازه ، تباه می شود
لجاجتی سمج وازار دهنده !
با این که می بیندش اما غرور لامصب اجازه نمی دهد
که کمی تا قسمتی آفتابی شود
بعد از گذشت این همه سال هنوز
زخم همان است و بغض همان...
نه این که مهر و محبتی در کار نباشد
که از قضا هست!
اما فقط در خلوت من با خود
نه رو در روی * او *
عجب !!
خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را
که شانه های مردی مهربان
چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید
گفتم: گریه ات را ندیده بودم عزیز !
گفت: می بینی
و دیدم که تنها عشق است که این چنین
زخم کاری می زند
* و زخم های من همه از عشق است ، عشق *
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۶ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)
بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
برلب ما زهر نیش مار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
عیب از ما بودن از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سودا گران
عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟
مردم از بس زندگی تکرار شد
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت:
۰۳:۰۹:۰۶ توسط:picap موضوع:
نظرات (0)