عشق یعنی خاطرات بی غبار
عشق یعنی یک تمنا یک نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟ تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ؟ یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ؟ خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
یک مثل اسپانیایی میگه : به کسی که حقیقت را میگوید یک اسب بدهید،چون برای فرار خیلی به آن احتیاج دارد
دیشب ندیدی که چه محشر کردم ، با اشک تمام کوچه را تر کردم...
دیشب که سکوت دق مرگم می کرد ، وابستگی ام را به تو عادت کردم...