. . . عشق فریبم داد

هیچ چیز
هیچ کس
زیبا نبود!
عشق فریبم داد
اینجا چه بیهوده ماندم
وقتی که می شد رفت
چمدانم را می بندم
بی هیچ خاطره ای
اشکی بیفشان
برای زنی که
تهیدست سفر می کند
برچسب: ،
ادامه مطلب
هیچ چیز
هیچ کس
زیبا نبود!
عشق فریبم داد
اینجا چه بیهوده ماندم
وقتی که می شد رفت
چمدانم را می بندم
بی هیچ خاطره ای
اشکی بیفشان
برای زنی که
تهیدست سفر می کند
دوباره با من باش!
پناه خاطره ام
ای دو چشم روشن باش
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما ...
چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی
چه مهربان بودی
وقتی که مهربان بودی
چگونه نفس تو را در حصار خویش گرفت
تو ای که سیر در آفاق روح می کردی
چه شد
چه شد که سخن از شکست می گویی
تو ای که صحبت
فتح الفتوح می کردی ...
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اختر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
این جهان را گفتم
هستی کون و مکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی
وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب و توان کم دارم
***
صبحدم را گفت
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من از ان آب حیات
من از ان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من از ان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر
لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر
روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم
قدرت شرح و بیان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی
همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود
سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری
کوچه ی یاد تو را می نگرم ، می پویم
و چنان آرامم که کسی فکر نکرد
زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی ست
عاشقی هم دردی ست
و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم
که به این درد شبی خواهم مرد
باز هم این دل من ، در گذر از جاده ی باریک ، پر از تنهاییست
اما جای تو خالیست ...!
من در این تنهایی با جاده سخن میگو یم
با درختان تنومند که به تن دو خته اند پیرهن سنگ زمان
سر بر افراشته و خسته از این بی نامی
شاخ و برگی به تن آویخته اند
که به آن برگ خزان ،خاطرات همه ی رهگذران دوخته اند
هک شده بر دلشان اشکهای من تنها که از آن تنهایی می گذرم
کاش بودی و امیدی به دل تنگ منو جاده ها می دادی
کاش می دانستی بی تو باز هم ، منو این جاده و برگ در ختان همگی تنهاییم
بیتوته ی کوتاهی ست جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرم ساری جبران ناپذیری ست
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
درخت
جهل معصیت بار نیاکان است
و نسیم
وسوسه یی ست نابکار
مهتاب پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
هر دریچه ی نغز
بر چشم انداز عقوبتی می گشاید
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر چه باشد
چشمه هات
از تابوت می جوشند
و سوگ واران ژولیده آبروی جهان اند
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران اند
خامش منشین
خدا را .
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی!
آنکه می گوید دوست ات می دارم
خیانتگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوست ات می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
خداحافظ ای ماه دلگیرم
خداحافظ که بعد از تو آروم نمی گیرم
تو رو به دست خدا سپردم
تنهایی و جدایی تقدیر ما بود
همراه و عاشقانه از هم گذشتیم
افسوس که دنیای ما از هم جدا بود
افسوس که غربت ما بی انتها بود
خداحافظ رویای شیرینم
هنوزم تو نگاه تو فردامو می بینم
دلم گرفته ، فرصت نشد پناه بی کسی تو باشم
با بغضی عاشقانه باید ازت جدا شم...
" خداحافظ تنهایی تقدیر ما بود ،خداحافظ که این جدایی پایان عشق ما نیست ،خداحافظ، "