هزار سال به سوی تو آمدم
افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می آیم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه
( فریدون مشیری )
اگر می دانی در این جهان کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد
زندگی کند ، نفس بکشد و لذت ببرد
چشمهای تو شفافترین برکه هاست
اما قامت من شاید آنقدر بلند
که توی چشمهای تو جا نمی شود
باید برای عاشقی هایم
دریا می جستم !
آنچه امروز نوشتم
همه تکرار مکررهاییست
که ز عشق تو به هم بافته ام
قلمم خسته ز تکرار هجاهای من است
آخرین شعر من ، این واژۀ پردادن نیست
آخرین واژۀ من ، عشق تو را راندن نیست
خوب میدانم از امروز تو را جور دگر
همچو آبی به تن خاطره خواهم پاشید
شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش
بوسۀ پنجره را پاک کند
بعد از این رسم تو را شکل گل ، باد ، پرنده یا آه...
دیگر از خواب نخواهم پرسید
بعد از این بغض نخواهد ترکید
بعد از این قاب نگاهم حتی
رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت
من تو را نه به هوس ، نه به بی رنگی تکرار نخواهم بخشید
بعد از این هرچه ز تو جا مانده
بی کلام و واژه ، به شکیبایی احساس خدا می بخشم
آخرین واژۀ تکراری من
من تو را هم به خدا می بخشم . . .